به گزارش پایگاه خبری تحلیلی سینمای نو، به مناسبت روز دانشجو، رویداد «مغزهایی که در چمدان جا نشد» با محوریت بررسی ریشههای ذهنی و فرهنگی کوچ ایرانیان، توسط موسسه «دوزیست» و در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران برگزار شد. در بخش اول این رویداد که محوریت اصلی آن مهاجرت بود، مهاجرت در قاب سینما با اکران فیلم «بدرود پاریس» به کارگردانی محمدابراهیم شهبازی و در قاب ادبیات با کتاب «آذرباد» نوشته نسیم مرعشی بررسی شد و سمیه سادات حسینی به عنوان کارشناس کتاب و محمد ابراهیم شهبازی به عنوان کارگردان این محتواها را بررسی کردند.
دغدغه مهاجرت و ریشههای انسانی قصه
محمد ابراهیم شهبازی، کارگردان فیلم «بدرود پاریس» در ابتدای پنل گفتوگو و پس از پخش فیلم درباره توضیح خاستگاه شکلگیری ایده فیلم گفت: بخش مهمی از این فیلم از دل تجربههای انسانی و دغدغه مهاجرت بیرون آمده است. دغدغهای که در آثار بعدی من نیز دیده میشود.
او ادامه داد: یکی از عناصر اصلی داستان، شرایط خاص پدری است که تصمیم گرفته مهاجرت کند. تصمیمی که از نگاه او در شرایط عادی میتوانست انتخابی «سالم» باشد، اما متوجه شد که نمیتواند.
او توضیح داد: این پدر، دستکم شش ماه امکان بردن پسرش به کشور مقصد را نداشته و همین فاصله زمانی، مجموعهای از اتفاقات و تردیدها را رقم میزند؛ اتفاقاتی که باید در کشور مقصد تأیید و ثبت میشد تا امکان مهاجرت کامل فراهم شود.
ورود جهانهای جادویی به روایت
این کارگردان گفت: کنار این بستر واقعگرایانه، از ابتدا ایدهای درباره جهانهای جادویی نیز وجود داشت که در ادامه به داستان اضافه شده و کمک کرده لایههای مختلف قصه شکل بگیرد.
شهبازی با اشاره به اینکه «رفتن» یا همان مهاجرت، تصمیمی ساده نیست گفت: مجموعهای از عناصر کوچک اما اثرگذار میتواند انسان را از تصمیم مهاجرت باز دارد. گاهی کوچکترین رویدادها سرنوشت یک انتخاب را تغییر میدهند و این مسئله برای من شخصاً تبدیل به یک دغدغه روایی شده است.
معنای «وطن» برای شخصیت اصلی
شهبازی در پاسخ به پرسشی درباره مفهوم وطن در فیلم، گفت: شاید هرکس معنای متفاوتی از وطن داشته باشد. در داستان، شخصیت اصلی با وجود دانستن زبان فرانسه و آشنایی عمیق با فرهنگ آن کشور، در لحظه تصمیمگیری، همه این دستاوردها را کنار میگذارد و دوباره از خود میپرسد من واقعاً به کجا تعلق دارم؟ اما وطن آنجایی است که آدم حالش خوب است.
هویت؛ حاصل خانهها، خیابانها و زبان
سمیهسادات حسینی، کارشناس کتاب، در این رویداد با اشاره به رمان «آذر باد» نوشته نسیم مرعشی، به نقش بنیادین پیوندهای فرهنگی و عاطفی در تجربه مهاجرت پرداخت و توضیح داد: مهاجرت فقط جابهجایی مکانی نیست؛ مهاجرت جابهجایی پیوندهاست. انسان در ارتباط با فضاهای شهری، خانهای که در آن بزرگ شده، آدمهایی که بهطور روزمره با آنان در تماس است و زبانی که با آن شوخی و حتی دعوا میکند، لایههای عمیق هویتی میسازد؛ لایههایی که با خروج از وطن ناگهان از دسترس خارج میشوند و به این سادگی قابل جبران نیستند.
حسینی تأکید کرد: گرچه مهاجرت میتواند فرصتهایی ایجاد کند، اما حجم پیوندهای دوطرفه، صمیمیتها و ارتباطات خودجوشی که در وطن شکل میگیرد، در کشور مقصد قابل تکرار نیست.
طنز؛ سادهترین و درعینحال سختترین بخش مهاجرت
این کارشناس کتاب یکی از دشوارترین جنبههای مهاجرت را انتقالناپذیری طنز دانست و گفت: طنز سادهترین شکل ارتباط است، اما مهاجر نمیتواند طنزش را منتقل کند؛ نمیتواند آزادانه شوخی کند یا بفهمد دیگران چرا میخندند. در وطن، خنده بر پایه کوچکترین اشتراک فرهنگی شکل میگیرد، اما در جامعه مقصد حتی با بالاترین درک زبانی و فرهنگی این حلقه مشترک ساخته نمیشود.
حسینی با توضیح اینکه این موضوع در رمان و فیلم «آذر باد» هم بهوضوح دیده میشود گفت: در فیلم، بخش بزرگی از پیوند پدر و پسر با همین خندههای کوچک ساخته میشود، اما در رمان خنده کمرنگتر است چون کتاب سراغ سختترین بخش مهاجرت رفته است.
تلخیِ همزمانِ ترککردن و ترکشدن
حسینی در ادامه با اشاره به نوشتهای از یک دوست مهاجر گفت: شاید مسئله مهاجرت این نباشد که ما کشورمان را ترک میکنیم؛ بلکه کشور ما هم کمکم ما را ترک میکند. این یکی از تلخترین لایههای مهاجرت است، فقط فرد از وطن جدا نمیشود، بلکه وطن هم بهتدریج از فرد فاصله میگیرد؛ خاطرهها، روابط، زبان روزمره، و حتی شوخیها کمکم او را پس میزنند.
سمیهسادات حسینی در برنامه رویداد دو زیست با مرور تجربهها و مشاهداتش از مهاجرت، ابتدا بر یک نکته محوری تأکید کرد: مهاجرت، برخلاف آن تصویری که گاهی در متون یا توصیههای معنوی میبینیم، در دنیای امروز یک پدیده صرفاً فردی نیست؛ کاملاً در بستر نابرابری جهانی شکل میگیرد.
او توضیح داد: در فرهنگ عمومی، مهاجرت اغلب با عباراتی رمانتیک و سادهانگارانه تعریف میشود؛ اما در واقعیت، مهاجرت امروز وابسته است به ساختارهای قدرت، اقتصاد و سلسلهمراتب جهانی.
کشورهای «مهاجرپذیر»؛ لطف یا منفعت؟
حسینی گفت: در روایت فرهنگی غالب دنیا، کشورهایی که مهاجر میپذیرند، خود را لطفکننده معرفی میکنند؛ در حالی که گزارشها و دادههای معتبر جهانی نشان میدهد این کشورها سود اقتصادی و اجتماعی قابل توجهی از مهاجران دریافت میکنند؛ اما چون در گفتمان عمومی چنین وانمود میشود که مهاجرپذیری احسان است، در مقابل، کشورهایی مثل ایران، افغانستان، سوریه، عراق یا حتی برخی کشورهای اروپای شرقی بهعنوان نیازمند تعریف میشوند؛ ملتهایی که برای پذیرفته شدن باید شایستگی، سختیکشیدن و اضطرار خود را ثابت کنند.
او ادامه داد:برای یک ایرانی، مهاجرت تبدیل میشود به یک مسیر پررنج که باید دائم ثابت کند چرا مجبور بوده، چرا در خطر بوده و چرا حق دارد پذیرفته شود. در مقابل، یک شهروند آلمانی، فرانسوی یا آمریکایی برای مهاجرت به کشورهای مشابه، با این نوع بازجویی و قضاوت روبهرو نیست. آنها تنها انتخاب میکنند؛ نه مجبورند و نه باید توجیه کنند.
هزینههای نابرابر مهاجرت؛ روایتی که در «آذر باد» برجسته شد
حسینی با اشاره به تصویر متفاوتی که این اثر از مهاجرت ارائه میدهد، تأکید کرد: روایت فیلم یادآور واقعیتی است که بسیاری از مهاجران از کشورهای بهاصطلاح درجهدو تجربه میکنند؛ واقعیتی که نشان میدهد مهاجرت نه یک لطف، بلکه مسیری پرهزینه است که جامعه مقصد از مهاجر طلب میکند.
این کارشناس کتاب گفت: مهاجرت برای کسانی که از کشورهایی با تصویر بحرانزده یا کمبرخوردار میآیند، هیچگاه آسانتر نمیشود و اجبار مهاجرت سبب نمیشود این مسیر با آنها مهربانتر رفتار کنند. مهاجرت در چنین شرایطی هزینه خودش را دارد، هزینهای که فقط مالی یا اداری نیست و بخش مهمی از آن در لایههای روانی و هویتی شکل میگیرد؛ جایی که مهاجر باید مدام توضیح بدهد چرا آمده و چقدر مجبور بوده و چه اندازه سزاوار پذیرفته شدن است.
او با اشاره به نابرابری پنهانی که در تجربه مهاجرت وجود دارد گفت: مهاجرت یک ایرانی، سوری یا عراقی قابل مقایسه با مهاجرت یک آلمانی یا آمریکایی نیست، چون مهاجر غربی نه لازم است رنجنامه ارائه کند و نه قرار است با نگاه ترحمآمیز یا لطفآمیز جامعه مقصد روبهرو شود، اما مهاجر خاورمیانهای باید مسیری سخت را طی کند تا اصلاً «قابلپذیرش» دیده شود.
حسینی این بخش از واقعیت مهاجرت را یکی از محورهای برجسته «آذر باد» دانست و تأکید کرد: کتاب آگاهانه همان بخشهایی از مهاجرت را نشان میدهد که معمولاً در روایتهای رؤیایی یا تبلیغی نادیده گرفته میشود؛ مسیری که در آن سختیها به نوعی تبدیل میشوند به معیاری برای اینکه مهاجر شایستگی پذیرش در کشور مقصد را ثابت کرده باشد.
او همچنین گفت: این فیلم توانسته تصویری کلان از مهاجرت بسازد؛ تصویری که یادآور میشود مهاجرت برای برخی انتخابی آزادانه است و برای برخی هزینهای برای بقا و جهان میان این دو گروه یکسان رفتار نمیکند و بخش آسیبپذیرتر همیشه باید بهای بیشتری بپردازد.
وطن فرزندی رنجدیده است
شهبازی در ادامه توضیح داد: در فیلم، با انتخاب فرزندی مبتلا به سندروم داون قصد داشتیم نشان دهیم که در وطن ما نوعی رنج و نقص وجود دارد؛ چیزی که باید تحمل شود. این نگاه به معنای تحقیر نیست، بلکه بازتاب یک واقعیت است.
او افزود: این استعاره از ابتدا بخشی از جهان روایت نبوده، اما اکنون آن را «برداشتی کاملاً درست» میداند اگر نقصی وجود نداشت، اینهمه میل به رفتن شکل نمیگرفت.
مهاجرت آفت دارد؛ من خودم مهاجرم
کارگردان «بدرود پاریس» بخش مهمی از تحلیل خود را بر تجربه زیستهاش بنا کرد و گفت:
من خودم مهاجرم. ۲۱ سال پیش از اهواز به تهران آمدم. تصور کنید نوجوانی ۱۵–۱۶ ساله در اوج نیاز به خانواده، آنها را رها کرده و به شهری دیگر میرود. آن زمان نه میدانستیم تصمیم درست چیست و نه غلط. هیجان بود که فرمان میداد.
شهبازی با اشاره به موج گسترده مهاجرت در سالهای اخیر اظهار کرد: وقتی امروز درباره مهاجرت اینهمه کتاب نوشته و فیلم ساخته میشود، یعنی حتماً مشکلی وجود دارد. مهاجرت آسان نیست؛ آفتها و رنجهای خودش را دارد.
رفتن به هر قیمتی؛ نشانه فشار جمعی
شهبازی گفت: یکی از تلخترین واقعیتهای امروز جامعه، رسیدن بسیاری از جوانان به نقطه «رفتن به هر قیمت» است آدم عاقل معمولاً برای رفتن، حداقلی از شرایط را در نظر میگیرد. اما وقتی کسی میگوید حاضر است به هر قیمتی برود، یعنی فشار و آسیب آنقدر زیاد شده که ماندن غیرممکن به نظر میرسد.
او تأکید کرد: این وضعیت شخصی یا فردی نیست؛ این یک درد مشترک است. وقتی آدمها با حداقلها کنار میآیند و از خواستههایشان صرفنظر میکنند، یعنی جایی از ساختار زندگی ما مشکل دارد؛ مشکلی که همه حس میکنند.
شهبازی در پایان اعلام کرد: از این به بعد اگر فیلم در جایی خارج از ایران نمایش داده شود، نخستین نکتهای که دربارهاش توضیح میدهم همین برداشت است. واقعاً نوعی نقص در وضعیت وطن وجود دارد که باعث میشود بسیاری از ما به رفتن فکر کنیم.
























